تبليغاتX
گمگشته
گمگشته ام کجا؟ندیده ای مرا؟
 بهار

کلاغ جان

این قار چندم است بی هیچ خبر؟!!!

پس از آن همه زمستان

یک پنجره بهار که مژدگانی ندارد

نه.   حنای تو هم دیگر رنگی ندارد

 

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در یکشنبه 13 فروردین1391  |
 از تو می ترسم

از تو می ترسم

چونان کودکی که رها نمی کند دستان مادر را

مبادا دوستش نداشته باشد

از تو می ترسم

چون قایقی سر در گم در طوفان احساس

چون کلاغی که از سنگ عابر هراس دارد

اما باز صدایش را رها می سازد

از تو می ترسم

چون کبوتری در پی دانه و هراسان از دام

چون ابری در آغوش آسمان

و هراسان از سرنوشتی که باد برایش می خواهد

هراسان به تو دل سپرده ام

چونان تاجری که امانت می دهد اموالش را از یورش غارتگران

اما باز آرامش نیست

دستانم را رها کن

واژگون کن قایق احساسم را

سنگ بزن مرا

طوفانی کن هوایم را

در امانت دلم خیانت کن

اما

هرگز مگو دوستم نمی داری



|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در جمعه 13 آبان1390  |
 

در دیوار ترس

یک پنجره عشق

روبرو پنجره ا ی بسته

دروغ چرا؟!!

خوب نیستم.....

 

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در چهارشنبه 27 مهر1390  |
 ترس

شکسته های دل من در پی توست بی سامان

می توانی آیا قد یک پنجره سامان دل من باشی؟

من زنی هستم از اهل رمین

دل من اما از اهل زمین بیزار است

دل من غمگین است

دل من می ترسد

دل من می گیرد وقتی می گیری نگاهت از من

و دلت می بندی بر دل من

دل من قطره ای ز دریای دلت می خواهد

که در آن غرق شود

دل من خورشید است

آن قدر می سوزد

تا که بگذاری شبت صبح شود از عشقم

من دلم زاده ی تابستان است

که خزانش کردند

دل من دریا نیست که در آن غرق شوی

دل من ساحل توست

هر کجا باشی روان در پی توست

می گذاری آیا ساحل غم زده ای دل به دریای دل تو بزند؟!!!

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در شنبه 22 مرداد1390  |
 دلتنگ

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

                               آن روزها که قلب من از سنگ می شود

روزی که پا به پای جوانی نمی روم

                                وقتی که دوست داشتن بی رنگ می شود

روزی که حوا راه به دل نمی برد

                                آدم شدن برای تو هم ننگ می شود

وقتی که بی وفا شدن م شرم نمی کند

                                در راه عشق هم مگر جنگ می شود؟!

وقتی که دل اسیر محبت نمی شود

                                یک پای عشق تا به ابد لنگ می شود

این روزها که عشق نفس نمی زند

                                 من هم دلم برای خودم تنگ می شود

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در یکشنبه 19 تیر1390  |
 درد عشق

باز امشب دلم در پی سامان است

                                    مثل همیشه اش از خود گریزان است

دل بی قرار است و بار می خواهد

                                   درد عشق دارد و دنبال درمان است

ای غم رهایم کن دگر چه می خواهی

                                 آنچه می کشی از من شیره ی جان است

از ازل دلم در خون می جوشید

                                 آن گه که دید در بستر عشق مهمان است

هرچه کردم تند رود ناز می کند

                                  آن که با من راه نمی آید زمان است

مردنم بهتر ز افتادن به هر دامی

                                  ورنه همه جای شهر پراز دان است

گرگ هم حمله کند مرا باکی نیست

                                   وقتی دلم را خدا ساربان است

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در چهارشنبه 15 تیر1390  |
 نمی گذرد

این نیز نمی گذرد

نمی گذرد و می ماند در جانم

و آرام آرام غرق می شوم در باتلاقش

بوی نشدن می گیرم

آنقدر که نمی فهمم

من آنم  یا آن است که من شده ام

این نیز نمی گذرد

نمی کذرد وآرام آرام  می خورد روحم را

نمی گذرد تا بگذرم از خواستن

این نیز نمی گذرد

نمی گذرد و آرام آرام می شود تکه ای از من

و من می شوم عروسک چهل تکه ی نشدن ها

این منم که می گذرم

باز می گذرم از نشدن ها  از نرسیدن ها

این نیز نمی گذرد تا من بگذرم از گذشتنش

من نیز نمی گذرم

 

 

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در شنبه 11 تیر1390  |
 حیف

حیف از آن عمر که بر یاد تو رفت

حیف ار آن عشق که بر نام تو بود

حیف مرد رویاهایم فقط با چهر تو بود

حیف ار آن دل که پرپر می شد به کلامی

و باز به نگاهی شکوفا می شد

حیف ار آن قول و قرار و پیمان

حیف ار آن آتش سوزنده ی مان

حیف ازمن که چه ساده پای تو می ریختم

دل و دین و روح و جان

حیف از این همه حیف که بر پای تو جاری شد و سوخت

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در یکشنبه 5 تیر1390  |
 غم آخر

نمی دانم این چیست که می گویند:

"غم آخرت باشد"

نادانسته آرزوی مرگم می کنند

من اول راه غمم

اگر این مرا آخرین باشد

پس سیاه دیگر غم من باشد

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در یکشنبه 5 تیر1390  |
 

تازه فهمیدم آدمها هر چیزی که هستند هرجایی که هستند حقشونه.یعنی

هرکی انداره لیاقتش داره.

فقط یه حرقش همیشه درست بود.که :

لیاقت منو نداشت.......

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در شنبه 4 تیر1390  |
 

بوی ماندگی انتظار گرفته ام

بوی رخوت بودن

تمام عشق ها برایم تنگ است

و روزها به تنم زار می زند

قلبم را کش می دهم

شاید سر به هوایی بیفتد در عمقش

آن وقت تنها نجات غریق

می شود عشق

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در شنبه 4 تیر1390  |
 

رویاهایم دفن شد در برف

در روزگار زمهریر عشق

گم شد در هیاهوی بیرحم شهر

رویاهایم خاکستر شد

آن شب که می سوختم در آغوش تنهایی

زیر آوار ماند

زیر آوار سهمگین غرور

رویاهایم مرد

قربانی نبردی نابرابر شد

نبرد من با سرنوشت

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در شنبه 4 تیر1390  |
 

کوک نمی شود با دلم ساز زمانه

                                می کند نبودنت را مدام بهانه

من که عمری بر گرد شمع وجودت

                                 سوختم ویران شدم چون پروانه

آب چشمم شد ای بی وفا یار

                                 در پی جای پایت هرسو روانه

دیگر به گوشم نیست هیچ صدایی

                                ای تو حتی سکوتت هم ترانه

عمری در ملک دلم جای گرفتی

                                          حکم راندی هرسویش پادشهانه

تو تیر کشیدی از کمان وجودت

                                  گشودی مرزهای دلم تا بی کرانه

حال می روی و من تاب ندارم

                                    رفتنی سرد این چنین غریبانه

از دلم نرفتی ای آشنای غریبم

                                    دنیا چنین کرد مارا زهم بیگانه

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در چهارشنبه 1 تیر1390  |
 

مادر خوشا به حال تو و روزگارت

این روزها پاکی خریداری ندارد

مادر چرا هرزگی نیاموختیم؟

دیگر دل نمی دهند به دل من

که دل داده اند به تن من

مادر چرا هرزگی نیاموختیم؟

نپرس چرا تنها نشسته ام!

تنها یعنی تنم را به حراج نگذاشته ام

مادر این روزها گرگها در کمین اند    برای اذن ورود به حریمم

مادر چرا هرزگی نیاموختیم؟!

مگر نه اینکه پدر تورا به پاکی یافت  و تورا به سادگی خواست!

مادر ببین باد کرده روی دستم پاکیم

چرا هرزگی نیاموختیم؟!

هیچ آغوشی گشوده نیست به عشق من

هر چه عشق است باز است به روی زن نه روی من

مادر این روزها حلال زاده ها تنهایند

مادر ای کاش فرزند زنا بودم

یا زن بدکاره ای بودم

راستی مادر

چرا هرزگی نیاموختیم؟!!!!

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در سه شنبه 31 خرداد1390  |
 

از من چه می پرسی؟

من خود مجهول هرچه فعل نا تمامم

من جا مانده در گذشته ام

و طی شده در تکرار حال

در کدان لازمان لامکان شریک کنم تورا ؟!!!

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در سه شنبه 31 خرداد1390  |
 

تمام ستون های آرزو نیمه کاره اند

هرجا دختری ست که تنهایی در آغوشش کشیده

در هیچ جای فنجان

نه اسبی ست

نه قلبی

نه شاهزاده ای

این قهوه در اقبال من کم می آورد

باید دست به دامان لیوان چای شوم

دنیای من در تفاله هاست

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در سه شنبه 31 خرداد1390  |
 

تنها مانده ام چون پاک بوده ام

در اوج بی کسی بی باک بوده ام

گرچه در زلالی ام به آب رفته ام

گرمم چو آتش ولی از خاک بوده ام

چونان غریب و بی کسم در میان تان

گویی سال های سال در مغاک بوده ام

بین آدمیان مار عزیز می داشتم

اگر آن زمان ها ضحاک بوده ام

در کنعان تان کسی منتظر نبود

وقتی پیراهن چاک چاک بوده ام

هیچ گاه نایستاده ام بر اوج خویشتن

کز اول برای عشق هلاک بوده ام

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در یکشنبه 22 خرداد1390  |
 حباب

دیوانه ترم می کند دیوانگی باد

خاکسترم می کند به دست آفتاب

بی قرار می کند شاخه ی درخت را

یکریز می دهد گیسوانش را تاب

می بینی بهار فصل اول خدا

آخر برای ما شد فصل الخطاب

خامی دل سردم چه کم می داشت

بر زغال دوری ات کردیش کباب

کاش از دلم می گرفتی دستی

دست افتاده گرفتن دارد ثواب

آنچه قول داده بودیم با عشق

عمرش چه کوتاه بود مثل حباب

دوری تو شد سوال من از عشق

سوختم در حسرت سوال بی جواب

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در پنجشنبه 19 خرداد1390  |
 برای تو

یک تیر انداختی

و مرزهای دلم را به نام خودت زدی

تو راست می گفتی

آرش افسانه نبود

اما به قصه پیوست

وقتی همه خود را به خواب زدند

کمان دار من

تکه های دل من پیشکش نشد

غارت شد

وقتی تو خواب بودی و اغیار بیدار

 

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در جمعه 13 خرداد1390  |
 اپر جانم.

دنیا بگو این رخت عزا از برای کیست؟

بگو خیال است بگو حقیقت نیست

این بیرق سیاه این آگهی فوت

این های و هوی و پیام تسلیت ز چیست؟

دنیا او شمع نه شعله ی ما بود که سوخت

دنیا نگو امید ما رفت دیگر نیست

دنیا خانه ی او در زمستان هم بهار بود

در این بهار خدا اینجا خزان کیست؟

گرچا کارتو جفا کردن است وبس

این جفا به دوستدار قدیمت روا نیست

دیگر نفس کم آورد تورا نخواست

اینجا برای اهل محبت هوا نیست

چرخ زمانه که مدام چرخ می زند

باید نشست و دید فردا نوبت به کیست؟

او که رسید به یار خود وای به حال ما

غافل ز او شدیم و دیگر زمان نیست

دنیا به او بگو به یادش دل خوشیم و بس

جز این برای ما مرهمی نیست که نیست

|+| نوشته شده توسط کیانا کمالیها در یکشنبه 1 خرداد1390  |
 
 
بالا