تبليغاتX
پرواز کن...
خوشا پر کشیدن. خوشا رهایی .خوشا اگر نه رها زیستن مردن به رهایی این پرنده درین قفس تنگ نمی خواند


بالاخره امروز بعد از مدتها از ته دل خندیدم

یه خبر خوب گرفتم که وقتی قطعی شد حتمن میگم

فعلن که خوبم

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 19:15 | لینک  | 


خسته تر از خسته ام

تنهاتر از تنها

تنها تکراری که هرچه تکرار می شود باز عادت نمی شود.

کاش یا تکرار نبود

یا مانند ان فواره ی سرگردان تکرار خود را نمی فهمیدیم

 

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 11:53 | لینک  | 


همیشه وقتی با بچه ها از ازدواج حرف می زدیم فقط یه موضوعی

بود واسه سرگرمی و حتی بعضی وقتها واسه خنده.

ولی امروز فهمیدم واقعیتی انکارناپذیره.

امروز که خبر نامزدی دوست ۱۵ ساله ام رو از دهنش شنیدم.

کسی که هر روزمون باهم میگذشت حالا دیگه ۲ دقیقه نمیشه پیداش

کرد چه برسه به یک دل سیر درد و دل کردن.

از خوشیش خوشحالم.خوشحالم سروسامون دیدنشو می بینم.

حالا که هم بازیام همه رفتم باید بگردم رفقای جدید پیدا کنم.

 

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 14:31 | لینک  | 


نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 12:55 | لینک  | 


شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لحجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چه تو در سر داشتی

از تنهایی و حسرت رها کردم ...

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و

بعد از رفتنت ...

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

و من در اوج پاییزی ترین ویرانه ی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ...

شاید به رسم و عادت پروانگی

من باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

                                                                                

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 17:28 | لینک  | 


و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب خاکستری ترک برداشت

رفتم که بروی.بی صدا رفتم ساده بروی.

ساده بودی مثل سایه.مثل شبنم رو شقایق

مثل لبخند سپیده.مثل شب گریه ی عاشق

راست می گویند عشق صذای فاصله هاست

راست می گویند غرق ابهام است

عشق ابهام است

در دنیایی که حتی اینده ی نزدیکش پیدا نیس پول عشق را مبرد و می اورد

رفتم.

رفت

پایان.............

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 11:39 | لینک  | 


۴سال گذشت.۴سال دانشجویی.گذشت و عجیب گذشت.

من در اصفهان رشد کردم ولی در تهران بزرگ شدم.در این ۴سال چیزها دیدم و

شنیدم که در ان ۱۸ سال از ان بی خبر بودم.

کسانی دیدم انسان نما که غرق در حیوانیتند و بی خبر از ان.کسانی دیدم که

در پول گم میشوند و با پول پیدا میشوند.

دانستم حقیقتی ست که معرفت دری ست نایاب.دانستم مرگ در سایه

نشسته و به ما مینگرد.دانستم پول حرف اول را میزند و محبت حرف اخر را.

دانستم عشق با پول ناخالصی دارد و بی پول ناب است.

دانستم که در اعتقادات نباید پافشاری کرد چون ممکن است حتی عمیق ترین

 انها را روزی انکار کنی.

روز ثبت نام خوب یادم هست.سرتاسر وجودم شوقی وصف ناشدنی بود.گویا

در دانشگاه فتح دنیا بود.و امروز که از ان در بیرون امدم هیچ حسی جز

پوچی ندارم.و یاد روزهایی که در ذهنم سنگینی میکند.

امتحانات دوران تحصیل تمام شد و اغاز امتحانات زندگی ست.که نه فرجه ای نه

جزوه ای نه تاخیری.و تمامی ندارد.هرچه در این ۴سال اموختم نه در دانشگاه

که از بیرون ان است.این ۴سال تنها گذراندن مرا بوی عطر پدر و دستان مادر

حریص تر کرد.دانستم روزگار منتظر نمی ماند تا ما قدرشناسی کنیم.

می خواهم هر لحظه هوای وجودشان را ببلعم.

اینک در ابتدای راهی ایستاده ام که ان را نمی دانم.تصوری از ان ندارم.

هدفی نداردم.ذوقی ندارم.حرفی ندارم.یک دنیا خواب می خواهم.

یک دنیا ارامش.یک دنیا طراوت جوانی.

اینک منم با خود ۴سال پیش بیگانه ام.

باید خود را بیابم.

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 21:41 | لینک  | 

همیشه روزای تولد حس غریبی دارم.حسی عمیق که هیچ وقت جوابی براش

پیدا نمی کنم.غمی رو دلم سنگینی میکنه.دوست دارم ساعتها بشینم

 و به نقطه ای دور خیره بشم و فکر کنم.وقتی دیگران بهم تبریک میگن

دلل تبریکو نمی فهم.من که کاری نکردم.مثل تسلیت گفتن به یه مرده میمونه.

پارسال بدترین تولد زندگیم بود.تنهای تنها بودم.وقتی ۱۲ شب یه شمع روشن

کردم ارزو کردم که هیچ وقت تنها نباشم.فکر کنم همین هم شد.

ممنونم از خدا.ولی شاید اگه نمیومدم ممنون تر میشدم

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 22:25 | لینک  | 


من فراری بودم از عشق.فراری از دل بستن.ازدواج را اسارت میدانستم و

عشق را راهی سیاه و نافرجام .تمام زوایای ذهنم پر بود از راههای طلاق و

گریز از دلباختگی و نفرت از هر موجود زنده ای که مذکر است.

تا اینکه:

کسی امد که حرف عشق با ما زد

دل ترسوی ماهم دل به دریا زد

به یک دریای طوفانی

دل ما رفته مهمانی

کسی که وقتی اسم "مرد" را می اورد باد به غبغب نمی انداخت.سر حق و حقوق زن

بودنم چانه نمیزد.نه به حرف.که در عمل.کسی که پارچه ی روی سرم را

نشان نجابت نمیدانست و قهقهه هایم را بی حیایی.

با صبوری چشمانم را باز کرد تا ببینم دنیا فقط سیاهی نیست.مزه ی عشق را یه من

چشاند.ذره ذره بدون ترس.عشقی که ازاده ترم کرد نه اسیر.

رهایم کرد از هرچه بند زنانگی و سنت.

اینک چشمانم باز است.عقلم می داند.قلبم میتپد.

هرسه همصدا.دوست می دارند.عشق را.زندگی را.

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 0:34 | لینک  | 


 
تفاهم.هنر زن بودن.مریخی ها-ونوسی ها.ازدواج موفق...... .کتابها را زیرو رو میکند.

فهرستها را نگاهی می اندازد.وجه مشترکی با حال خود نمی یابد.از ابتدا شروع

 به خواندن میکند.می خواند و می خواند و می خواند.چیزهایی یاد می گیرد.

از انچه مربوط است به بعد از ازدواج.خوب است ولی به کار الان او نمی اید.

ناامید کتابها را به گوشه ای می اندازد.جرقه ای به ذهنش می زند.

مادر-رفیق بی خیانت-.گوشی رابرمی دارد.شماره خانه شان را در

 شهرستان  می گیرد.در دلش خوشحال است که تمام ماجرای عشقش را

 به مادرگفته.چقدر خوب است که مادرش امروزی فکر می کند.

"سلام مامان.سرم داره از اینهمه فکر منفجر میشه.امتحانای میان ترم شروع شده و

من اصلا" تمرکز ندارم.مامان چیکار کنم؟"

سر تا پایش گوش می شود تا حرفهای مادر را ببلعد.کم کم سرد می شود.

گویی زیر اب سردی نشسته که قطره قطره بر سرش می ریزد.

ذره ذره تمام وجودش سرد می شود.حرفهایی می شنود تا بفهمد

واقعیتی ست که ۳۵سال با مادر فاصله سنی دارد.

گویی مادر با سخنانش بر سرش ضربه می زند."حرف مردم"."گناه".

"دختر محجوب"."باید زودتر بیایند خواستگاری"..... .

بازهم نا امید می شود."بله.گوشم با شماست.چشم.خدافظ"

بی هدف تلویزیون را روشن می کند.باز جرقه ای دیگر در ذهنش دلش را گرم می کند.

یادش می اید مشاور دانشگاه روزهای یکشنبه.سه شنبه.چهارشنبه در اتاق ۲۰۱ است.

یکشنبه.سه شنبه.چهارشنبه.در اتاق بسته.بسته.بسته.

ناامید با یک دنیا چه کنم و چه باید بکنم راه خانه را پیاده طی می کند

.تابلوهای دکترها را نگاه می کند.روانشناس.مشاور.روانپزشک...

یکی یکی به مطبها سرمی زند"ببخشید برای مشاوره ازدواج وقت می خواستم.

هزینه اش چقدر است؟"

"نیم ساعت ۸۰تومان"."جلسه ای ۴۰ تومان".۲۰دقیقه ۲۶تومان".

سرش سوت می کشد.ما هردو دانشجوییم مگر چقدر پول داریم؟!.

با خود می اندیشد:دختری ۲۱ساله ام.پسرس ۲۳ ساله است.

سعی کردیم مشورت کنیم.از تجربه دیگران استفاده کنیم.مطالعه کنیم.حاصلی نداشت.

دیگر هرچه به فکر جوان و ناپخته مان برسد همان می کنیم.اما مسئول اشتباهایمان

دیگر ما نیستیم شمایید و حرف مردم.

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 19:17 | لینک  | 


دلم می لرزد.

دلم می ترسد.

دلم بی خیال است

خدا بهترین ها را برایم خواب دیده

خوبم

خوب است

حکایت خربزه و عسل نباشد............!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 22:15 | لینک  | 


سلام اسمان ابی.همراه تو ابی می شوم.به رنگ لباس تنم

سلام بهار. همراه تو سبز می شوم.بارور می شوم.شکوفه می زنم.گرم می شوم.

سلام پرستو.همراه تو کوچ میکنم.کوچ می کنم از غربتی به نام تنهایی.

سلام نوروز.همراه تو به جا می اورم سنتی دیرینه را.عشق را به جا می اورم

سلام خدا.تورا از یاد نبردم.گرمای دستانت را همیشه احساس کردم.

همیشه در اغوشت بودم حتی در لحظه های بی مهری ام مرا رها نکردی.

زبانت انقدرها هم که گمان می کردم سخت نبود.من به دنبال کلام بودم و

تو خود سخن بودی.صامت.ساکت.پرازکلام ولی اعتراف می کنم می ترسم از تو.

می گوبند روزگارت به شادی هایمان حسادت می کند.می گویند

 زیاد تاب خنده هایمان را ندارد.وقتی همه چیز خوب است ترسی عمیق وجودم

 را در برمی گیرد.نکندها.مباداها.خدایا باز هم مواظبم باش

و اما سلام زندگی.همه جا در پی معنایت بودم.در کتابها.کلامها.زمین و اسمان

اما غافل از انکه تو در وجودم بودی.غافل از انکه تو خود منی.صبح هایی

 که برمی خیزم خیابان هایی که طی می کنم.هوایی که می بلعم.

و عشقی که با شرمی دخترانه مزه ی ان را قطره قطره می چشم.

سلام ۲۱سالگی.از تو اما عقب مانده ام.افسوس نمی خورم به روزهایی که تباه کردم

که ایمان دارم اگر ان تباهی ها نبود اکنون تو را در نمی یافتم

قول می دهم هر لحظه ات را قدر نهم با همه ی وجود حتی غمهایت را که

 ابتدای شادی ست.

سلام.سلام.سلام............

 

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 11:9 | لینک  | 


امروز-دختر:دوست دارم قول بده اذیتم نکنی

پسر:من بیشتر دوست دارم.قول میدم

 

فردا-دختر:هرچی بین ما بود تموم شد.ولم کن

پسر:برو بابا.چیزی که زیاده دختر.

 

امروز-با اجازه ی بزرگترا بلللله.دوست دارم.قول بده اذیتم نکنی

من بیشتر دوست دارم.قول میدم

 

امروز-از اولم نباید زنت میشدم.اشتباه کردم.طلاق میخوام

به سلامت.مهرتم میدم برو خونه بابات

 

فردا-باشه برمیگردم.ولی دیگه اذیتم نکنیا

قول میدم عزیزم

امروز-فردا-امروز-فردا.......................................

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 10:48 | لینک  | 


خیلی وقت است دستم به نوشتن نمیرود.قبل از کنکور هزار حرف داشتم.

هزار شور برای خواندن کتابهای خاک خورده.ولی حالا اثری ازانها نیست

حتی حوصله ای برای خواندن فروغ هم نیست.فروغ که خط به خط

کتابش بوی روزهای داغ نوجوانی میدهد.

نه.این بار ابن نخواندن ها و ننوشتن ها از بی رمقی و بی حوصلگی نیست.

برعکس.انقدر فکر دارم انقدر رویا و انقدر هیجان که نه حواسی جمعی دارم

 نه وقتی ازاد

حرفهایی دارم برای گفتن.حرفهایی از جنس دل که برزبان نمی اید.

این روزها حال و هوای پرواز دارم.پروازی زمینی یا اسمانی نمی دانم.هرچه هست

حسی دلنشین است که دوست دارم ساعتها به ان بیندیشم و ان را مزه مزه

کنم.فعلن از زندگی عادی و روزمرگی ها و نگاههای نکته سنج به دورم

خیابانها را میبینم و نمی بینم.ادمها را می بینم و نمی بینم.

نمی خواهم به هیچ سیاهی فکر کنم.به هیچ سیاهی بزرگی.

به غم هایی به بزرگی دستان کودک دستفروش.به معماهایی به بزرگی مرگ.

به واژه های بزرگ.ادمهای بزرگ.فکرهای بزرگ.کارهای بزرگ.حرفهای بزرگ

می خواهم کوچک باشم.کوچک به اندازه ی لبهای سرخ.به اندازه ی موهای رنگ شده.

به اندازه ی مست شدن از نگاه پسر همکلاسی.به اندازه ی هیجان شنیدن دوستت دارم.

کوچک به اندازه ی یک شوهر.اشپزخانه.کودک گریان

کوچک می شوم. به اندازه ی خودم.ان خودی که از من خواستند

سلام خود کوچکم.

 

 

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 19:40 | لینک  | 


اینجا یه خونه تکونیه اساسی نیاز داره.شایدم درشو بستم و رفتم یه خونه جدید.

به هرحال تا یه هفته ی دیگه از کنکور خلاص میشم.ازاد میشم.به زندگی خودم برمیگردم

به قول بابا انشالا...........

منتظرم باشین

باتشکر

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 10:0 | لینک  | 


دیشب خواب عطیه را دیدم.چه خواب شیرینی بود.عطیه برگشته بود. مثل همیشه  زیبا.

مثل همیشه خندان.مثل همیشه مهربان.گویی این مدت سفری زمینی رفته بود.

تا می توانستم در اغوشم گرفتمش.بوییدمش.از کنارش تکان نخوردم مبادا برود.

همه چیز را برایش تعریف کردم.صد افسوس که خوابی بیش نبود.

کسی به من بگوید عطیه جانم کجاست؟! چه میکند؟!

انجا هم لباسهای زیبا می پوشد.چشمانش را سیاه و لبانش را سرخ می کند؟!

انجا هم حوصله ی همه چیز را دارد؟!

انجا هم عاشق می شود؟!

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 20:22 | لینک  | 


قدرت خود را باز می یابم.ذره ذره.

باد را در مشت می گیرم.خدا مشت هایم را گره می کند.

روزهای خوبی می گذرانم.خواندن ها و نخوابیدن ها و وقت تلف کردن های شیرین توام

 با استرس را دوست می دارم.

هر روزی که یک دوست جدید می یابم شوقی کودکانه سراسر وجودم را در بر میگیرد.

انسانی تازه.دنیایی تازه.پنجره ای به ...... . کجا؟نمی دانم.هرچه هست بوی روزمرگی

 نمیدهد

خدای من ممنونم که انقدر مرا دوست می داری.

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 11:57 | لینک  | 

نابینای توام.

نزدیکتر بیا تا به خط بریل تو را بخوانم

نزدیکتر بیا تا زندگی را بفهمم.

 

احساسی عجیب را تجربه میکنم.احساسی.دورانی.روزهایی.فکرهایی.حرفهایی

خیال یا واقعیت؟نمی دانم؟!

نه در کتابی یافت می شود نه به حرفهای کسی شباهت دارد.

نه شبیه هیچ کس نیست.احساس غریبی میکنم.با خودم.با همه.

همگان ساده میگیرند و من سخت.من سخت ساده میگیرم .من ساده دیگران سخت.

عقل نو پایم می گوید میگذرد.اقتضای جوانی ست.دل تازه کارم نمی خواد بگذرد.

حرفهایی مانده بر دلم.گوش محرمی نمی یابم.نه محرمی.نه مرهمی

و باز کاش عطیه بود..

حس پری را دارم رها شده در خلاء.

احساس قاصدکی را دارم که باد هر جا بخواهد مرا می برد.قدرتی ندارم.

دیگر قدرتی ندارم.

باد مرا خواهد برد

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 13:27 | لینک  | 


اولین جرقه ی بد بودن امروز از اتوبوس شروع شد.

پلان۱ :تقریبن می تونم بگم یارو سن بابامو داشت.یک تار موی سیاه به زحمت

 در سرش دیده میشد و همچنین یک مقدار شرم و حیا.یک لحظه چشم

 از من برنمی داشت.رومو کردم اون طرف زیاد باعث گناه اقا نشم که

 یهو بدنم لرزید وقتی یه دست کثیف و البته وقیح روی میله ی اتوبوس

 خورد به دستم.برگشتم.این یکی ظاهرش کم نگفته باشم عین دکترا بود

.با خودم گفتم خوب حواسش نبوده.

بعد دیدم اقا حواسش فقط تو قسمت خانوماست و وقتی دیدش اونجا کم میشه

بربر منو نگاه میکنه.(خدا همه بیمارارو شفا بده).خلاصه بگذریم از اینکه این

برادران منو مجبور کردن که سرمو از پنجره بیرون کنم و باد داغ و افتاب رو به جان بخرم.

پلان۲:بانک تجارت.بانک همه.

بعد ازیک ساعت ایستادن در صف و البته بعد از شنیدن خوش و بش های کارمندان

 محترم و بررسی افطار شب قبل بالاخره به من جواب دادن که سیستم فراگیرشون

قطع می باشد تا ظهر هم وصل نمی شود.

پلان۳:دانشگاه.

دوتا یکی پله ها رو بالا رفتم که حداقل این ترم که ترم ۷ ام بتونم اون واحدهایی

 رو که میخوام در اون روزایی که می خوام بگیرم.با خیل عظیم دانشجویان

 با قیافه هایی که مخصوص روز انتخب واحد است و ادم را یاد مراسم عزا می اندارد

 رو به رو شدم.چه شده؟انچه که در سایت گفته شده کشک بوده نوبت انتخاب

 واحد ما فرداست.و طبق معمول ان دسته از قوانین که مربوط به دانشجویان است

 سفت و سخت اجرا می شود.

پلان۴:هیچ کجا:

ماه مبارک رمضان است و انکه روزه میگیرد که خوشا به سعادتش و انکه روزه

نمی گیرد هم چشمش کور باید میگرفته.حالا که نگرفته باید تشنه و گشنه

بماند تا بار گناهانش سبکتر شود.اصلن کی گفته کسی که ناراحتی معده

 داره یا هر درد دیگه ای نباید روزه بگیره؟

پلان۵:پارک شریعتی

بعد از یک روز خسته کننده ی بی حاصل روی نیمکتی نشستم تا راجع به دلایل

 مابعدالطبیعه ی بد بودن امروز فکر کنم.۵ دقیقه نشد که برادران دینی

 شروع کردن به ازار.به سومی که رسید چنان دادی زدم  که طرف حتی

 سرشم بالا نکرد و مثل موش رفت.

لوکیشن:در تمام پلانها خیابانهای شلوغ و ماشین های در هم گره خورده است.

نتیجه:در این سرزمین خنده دارترین جمله ان است که بگویی:

"من برای امروزم برنامه ریزی کرده ام"

 

 

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 20:7 | لینک  | 


اسمم را پدرم انتخاب کرد،نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم!

ديگر بس است!

راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. ...

                                                            "دکتر علی شريعتي"

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 20:16 | لینک  |