تبليغاتX
پرواز کن...
خوشا پر کشیدن. خوشا رهایی .خوشا اگر نه رها زیستن مردن به رهایی این پرنده درین قفس تنگ نمی خواند

جهان سوم جایی است كه هر كس بخواهد

 مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب میشود

 و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب

 مملكتش بكوشد.

                            

                                                                "پروفسور  حسابی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 21:36  توسط کیانا کمالیها | 

مجموعه ی "بیداری" هم تمام شد.یکی دیگر از محصولات مشترک 

شرکت ضرغامی و  بزرگان.که مثل بقیه ی مجموعه های اخیر در جهت

 منطقی و عادلانه نشان دادن قوانین موجود و حتی گاهی تاکید بر حقوق

ضایع شده از مردان بود.مجموعه ای که میزان اب استفاده شده در ان

 بیش از بقیه مجموعه ها بود. که گاه معجونی از اب و اتش و گاهی نیز 

سراسر اتش می شد  که از درون مرا  میسوزاند و شعله می گرفت.

مانند اخرین قسمتش.  که چه خوب نشان داد  پیرمرد با مهربانی و صبوری

 اجازه می دهد نوه اش تا هفت سالگی کنار مادرش بماند.

مادر سنگدل  فرزندش را تا هفت سالگی از عمه ی مهربانتر از مادر جدا می کند.

پدربزرگ  معصومانه به نوه اش که در چنگال مادرش است می نگرد و

  به مادر می گوید بچه ات تا هفت سالگی نزدت امانت است.

 مادر تا هفت سالگی فرزندش را تصاحب می کند.و طفلک عمه که هفت سال

 دوری از برادر زاده اش را تحمل می کند.

اصلا" مادر چه حقی دارد فرزندش را از عمه ی مهربان جدا کند؟!

و بعد از هفت سال مادر دیگر مادر نیست.

و وای بر عدد هفت که گویا همیشه مقدس نیست.

و درود بر قوانین عادلانه که منطق را نیز زیر سوال می برد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 14:59  توسط کیانا کمالیها | 

ـ خدایا لحظه ای به زندگی ما روی زمین نگاه کن ایا انچه تو می خواستی این بود؟

ـ خدایا در انتظار زیباترین ها هستم گرچه هیچ چیز روی زمین این را تأکید نمی کند.

ـ قسم به لحظه ای که رنج ها پایان گرفته است......

اینها دیالوگ هایی ار فیلم "پابرهنه تا بهشت" بود.موضوع فیلم به نظرم جدید بود.

درباره ی بیمارانی که علاجی برایشان نیست و می دانند شبی از همین شبها

می خوابند و بیدار نمی شوند.شبی از شبهایی که پابرهنه در بهشت

 به سر می برند و در ان دوران است که شک ندارند خدا انها را فراموش کرده

 و حتی بعضی دیگر یقین دارند خدایی نیست.و در بین انها روحانی حرفی

 ندارد که از خدا بگوید .و حتی عاجز است بگوید در اشتباهند.

این فیلم متناسب با احوالات اخیرم بود.

چند وقتی است در پی خدا هستم.حضورش گاهی در دلم انچنان پرنور است

که مجالی برای تردید نیست و گاه عقل تازه کارم انچنان از شناخت و وجودش

درمی ماند که از ترس فرو رفتن در گرداب کفر کنار میکشد.

در جستجویش کتابی می خوانم و برای پاسخ یک سؤال در هزاران سؤال غرق

می شوم.کتاب محمدش را می گشایم و با اولین سوره در هزاران ابهام و چرا و

چگونه می مانم.نمی دانم گویا وجودش با چراهایم سازگار نیست.

به کسانی که پرچم خداپرستی و اسلام دوستی را که در دل برافراشته اند

  نه به ظاهر روی می اورم و هر یک به طریقی صدها فرسخ دورترم می راند.

نه از خدا که حتی از خودم. ازانسانیتم.یکی نیازم را می فهمد و چراغ خدایی

 را در دل خاموش می کند تا اندکی به خوشی های بشری اش برسد

 دیگری برتری شاید خدایی و نه انسانی اش را بر سرم می کوبد و

 هزاران تکه ام می کند.

نمی دانم شاید اینها سنگهایی است که خدا می اندازد تا اشتیاقم را بسنجد.

گرچه می گویند ازین سخن ها مبراست.

یکی از دلایل خستگی ام نیز همین دل گردیها بود.انقدر گفتم و شنیدم و

دیدم که ترجیح می دهم مدتی فراموش کنم بودنم را و حتی بودنش را.

زمانی می خواهم تا تکه هایم را جمع کنم.

فعلا" همچنان سعی می کنم انسان باشم و انسانیت را به پا دارم.

به دنبال توام منزل به منزل          

                                              پریشان می دوم ساحل به سلحل 

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 22:12  توسط کیانا کمالیها | 

فعلا" به شدت درگیرم. درگیر کارایی که
روی سرم ریخته.و سرما خوردگی

 که مزید بر علت شده.حوصله ی نوشتن ندارم.حوصله ی خوندن ندارم.

حوصله ی فکر کردن به بی عدالتی.ازادی.هستی.خدا.عشق....... رو ندارم.

حوصله ی دلگیر شدن.بر خوردن.دوست شدن.قهر کردن.ضربه خوردن.گریه و

خنده رو ندارم.حوصله ی گفتن.شنیدن حرف.حرف. حرف.حرف......... رو ندارم.

و کلا" حوصله ندارم.فعلا" رسما" تعطیلم.

 

بشناس مرا حکایتی غمگینم               افسانه ی تیره ی شبی سنگینم

تلخم کدرم شکسته ام مسمومم         ای دوست شناختی مرا؟من اینم

من اینم و غرق خستگی امده ام         ویرانم و از شکستگی امده ام

از شهر یگانگی؟فراموشش کن            از شهر هزار دستگی امده ام

انجا با هر که زیستم کشت مرا             هر هم خونی به خون اغشت مرا

صدها دستی که دوست می خواندمشان  

                                                         صدها خنجر شکست در پشت مرا

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 22:44  توسط کیانا کمالیها | 
دلم خوش است به گل های باغ قالی ها

که چشم باران دارم ز خشکسالی ها

به باد حادثه بالم اگر شکست چه باک

خوشا پریدن با این شکسته بالی ها

چه غربتی است عزیزان من کجا رفتند

تمام دور و برم پر ز جای خالی ها

زلال بود و روان رود رو به دریایم

همین که ماندم مرداب شد زلالی ها

خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود

که دل زدیم به دریای بی خیالی ها

                                                           "قیصر امین پور"

پ.ن:در یک روز بارانی غمگین غمگین غمگین. تنهای تنهای تنها

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 20:1  توسط کیانا کمالیها | 

اگر در ایین و رسومی که امروزه از ایران باستان به جا مانده اندکی تأمل کنبم

 می بینیم ذره های اسلام در تار و پود ان نفوذ کرده.تا حدی که گاه مرزی

 بین این دو دیده نمی شود.

چنان که گویی از ازل ایران اسلامی بوده است و اسلام جزیی از ایران.

برای مثال همین نوروز باستانی ایرانیان مملو از فرهنگ اسلامی است.

لحظاتی قبل از تحویل سال دعای تحویل خوانده می شود.دعایی است

 شامل ۴ ایه و البته تمامآ عربی.دعایی که از تدبیر کننده ی جهان

 بهترین لحظات را طلب می کند.چه بسا بیان ان به زبان ایرانی دل را دو

صد چندان مملو از نور و امید می کند.

بعد از تحویل سال بزرگان خانواده اسکناس های نو به دیگران عیدی می دهند.

اسکناس هایی که از لای کتاب مقدس قران داده می شود.

وجالبتر از همه ی اینها موضوعی بود که امسال در جلسه ای قرانی شنیدم

و ان خواندن هفت سین قرانی بود.یعنی هفت سوره که با حرف "س"

 شروع شود.و می گفت باید این هفت سین که البته شامل سوره های

 بلند نیز هست تا قبل از تحویل سال خوانده شود.

و چنان پایبند که گویی از ابتدا این سنت چنین بوده است.

نمی دانم این هفت سین قرانی فرمان خداست و یا پیامبر خدا که اگر

 این گونه است نوروز ایرانیان چه عظمتی نزد خدا داشته است!

نمی دانم از ایین و رسوم باستانی که به نسل های اینده ی این سرزمین

 می رسد چه خواهد ماند؟! همان گونه که امروزه از جشن های

 باستا نی مان جز چند جشن و چند روز نیمه ایرانی چیزی نمانده است.

و اینک فرزندان اریایی می توانند  بر مزار پدرشان کوروش کبیر حاضر شوند

و با اقتدار بگویند:

ای کوروش اسوده بخواب زیرا که همه خوابند .

 

پی نوشت۱: "میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است

ان کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.انها می خواهند که تلقین کنندگان

صمیمیت باشند"

پی نوشت۲:در پی یک اتفاق ساده که هنوز در بهت انم این سخن نادر ابراهیمی

 را با همه وجود چشیدم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 19:19  توسط کیانا کمالیها | 

امسال بهار را احساس نمی کنم اگر هم احساسی هست ذوقی است

 برای رهایی از زمستان.نه در خیابان ها در تدارک لباس نو هستم نه در

 فکر  کجا برویم هاو چه کنیم ها.

حتی دلم تعطیلی هم نمی خواهد.حس می کنم فرصت کمی برای

 با دوستان بودن دارم.

گیریم که ۸۶ برود و ۸۷ بیاید.که چه؟ ما که همانیم و خدا هم همان.

دنیا همان است اسمان همان و زمین همان.ظاهرا" این تحویل سالها فقط

 شده است تغییر یک عدد.کاش برای خود جشن تحویل می گرفتیم.

امسال برای من سال  بدی نبود سالی پر از اتفاقات جالب بود.

اتفاقاتی حتی در حد یک جمله.یک اشنایی.یک بیماری حتی یک لبخند.

فکر می کنم ۸۷ سال پر تلاشی برایم باشد.نگاهی همیشه روشن دارم به اینده

به فرداها.نمی گویم به امید سالی خوب برای همه چون این دعا های کلی

سنت و دل خوش کنکی بیش نیست.ولی:

 امیدوارم هر کس در ۸۷ به یکی از ارزوهایش برسد.

 

پی نوشت:سال به سال/یک سین ساده/از سفره هفت سین ما کم می شود 

شعر قشنگی است ای کاش انان را که باید به تامل وادارد:

در وبلاگ محمد اشنا بخوانید

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 23:38  توسط کیانا کمالیها | 


خداوندا ! اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت
... از این بودن
... از این بدعت
... خداوندا ! نمی دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه زجری میکشد آن کس که انسان است و ...؛
...از احساس سرشار است

                                                     "دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 22:13  توسط کیانا کمالیها | 

می ایستیم برای انچه می خواهیم

حق‌‌ خواستن . حق بودن.حق انگونه که خواستن بودن

هشت مارس روز جهانی زن بر همه ی خواستاران حقوق برابر گرامی باد.

 هنوز دست مرا جرئت ستیزی هست

هنوز پای مرا قدرت گریزی هست

نشان هستی من هم-همچو نقطه ای بی بعد-

اگرچه هیچ ندارد ولیک چیزی هست

غرور در سر سودای نان تمام نرفت

امید سود توان داشت تا پشیزی هست

به ذره های من این مردگان قرن الود-

خبر دهید که امکان رستخیزی هست

                                                                  "سیمین بهبهانی"

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 16:5  توسط کیانا کمالیها | 

دل ادمی پیدا نیست

و سرانگشتانت را سیاه می کند چون گردو

اگر بگشایی و ببینی

                                    

                                                                    "شمس لنگرودی"

پ.ن.از ادمها خسته ام.از ادمها می ترسم وهنوز با این نقابهایی که می بینم کنار نمی ایم

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 22:6  توسط کیانا کمالیها | 

از دیروز صبح از فکرش بیرون نمیام.اگه مرده بودم؟...

گفت تصادف کردن.گفت هیچی از ماشین نمونده.گفت مخصوصا"عقب ماشین......... .

 یعنی جایی که قرار بود من بشینم.منی که الان نشستم اینجا ممکن بود

 الان اون دنیا باشم .

نمیدونم چرا شب قبلش هرچی  گفت بیا بریم گفتم نمیام.

گفت اخه چند روز تعطیلی تنها توی خون حوصله ات سر میره ها گفتم نمیام.

گفت یه بارم شده لجبازی نکن حرف گوش کن.

با خودم فکر می کردم من که از تنهایی بیزارم چرا نمیرم باهاشون؟نمیفهمیدم چرا؟!

از دیروز هزار بار با خودم این جمله ها رو تکرار کردم...

 اگه رفته بودم؟......اگه مرده بودم؟....

من هنوز با خودم درگیرم که قیامتی هست یا نه؟اگه مرده بودم و قیامتی بود؟.......

من اصلا" واسه مرگ امادگی ندارم.اصلا" اگه دیروز تاریخ مرگ من بود واسه کی

 چه فرقی داشت؟خوب شاید اطرافیان چند روزی عزاداری میکردن و بعد از کیانا یه

نامی می موند و یه یادی که اونم روز به روز کمرنگ تر می شد.اصلا" ادم دنیا پرستی

نیستم ولی کارها ی زیادی هست که می خوام انجام بدم.

خیلی جاها می خوام برم.خیلی...........

دقیقا" نمی دونم خدا چی می خواد بهم بگه؟! نمی دونم خدا چرا با این زبون سخت

 با بنده هاش حرف می زنه.هرچی که هست یه نکته اش اینه که باید از

 فرصت زندگیم بیشتر استفاده کنم.شایدم خدا دید ازش دلخورم یه چشمه از

 قدرت و مهربونیش رو نشون داده تا بازم شکرش کنم.

اگه این جمله رو هزار بار با خودم تکرار کنم حتما" بهتر زندگی می کنم:

اگه مرده بودم...........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 20:33  توسط کیانا کمالیها | 

الان خیل خیلی خیلی خوشحالم.خیلی وقت بود که اینطوری از ته دل ذوق نکرده بودم

تا حدی که طاقت نیاوردم به خونه برسم و اومدم از امکانات اینترنتی مدرن

دانشکده استفاده کنم و این خوشحالی را به همه بگم

ماجرا ازین قراره که یکی از دوستان که مثل خواهر دوستش دارم

به صورت عملیات ضرب الاجل داشت خود را به دست تیغه ی خطبه ی عقد میداد.

از اونجایی که اصولا" به اشتباه بودن رفتارهایی این چنین هیچ شکی ندارم و

و به صورت شدید الحنی مخالف زود ازدواج کردن هستم به خصوص برای دخترها

ان هم از ان دسته ازدواجها که به صورت کاملا" رسمی طی دو یا سه جلسه صورت میگیرد.

به همین دلیل وقت را تلف نکردم و سریع لب به موعظه و پند گشودم و از هر انچه

در این باب دیده و خوانده و شنیده بودم بیان کردم .و بعد از یک ساعت سخن راندن

 و مشاوره ی رایگان ارائه دادن در اخر ارزوی خوشبختی برایش نمودم و

 با نا امیدی او را به خدایش سپردم.

دیشب که با ناراحتی و اه و ناله می خوابیدم اصلا" فکرش را نمی کردم که امروز

طی تماسی مطلع شوم که سخنان گرانبهایم مثمر ثمر واقع گردیده.

واااای ی ی خدایا ازت ممنونم . ممنونم که حرفهام روی یه دختر تاثیر گذاشته و

تونستم اونو از اشتباهی که ممکن بود جبران ناپذیر باشه نجات بدم.فکر میکنم

هر عقل سلیمی قبول کنه که چند ماه دیرتر و بعد از شناخت بیشتر عقد و ازدواج

صورت بگیره احتمال پشیمونیش خیلی کمتر خواهد بود.

به هرحال اونها فعلا" با هم نامزد هستند وشناسنامه هاشون رو سیاه نکردن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 12:22  توسط کیانا کمالیها | 

در انتهای هر سفر

در ائینه دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره  این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه اسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در اخرین سفر

در ائینه به جز دو بیکرانه ی کران

به جز زمین و اسمان     چیزی نمانده است

گم گشته ام کجا؟

ندیده ای مرا؟

                                                               "حسین پناهی"

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 20:12  توسط کیانا کمالیها | 

وارد دانشکده می شوم.میزی با پارچه ای سیاه.شمع.صوت قران و سروده ای که از مرگ و

رفتن می گوید.اسم را می خوانم :"احمد علی نژاد". نمی شناسم فاتحه ای می خوانم و

افسوس می خورم و اهی از بی وفایی دنیا می کشم.ساعتی بعد از کلاس بر می گردم سر

همان میز .عکسش را زده اند.

واای خدای من. او بود؟؟؟ باور نمی کنم.ماتم می برد.تمام لحظه های دیدنش با لبخند

همیشگی روی لبانش از جلوی چشمانم می گذرد.خدای من چند باری با بچه ها دیده

بودمش.شوخی ها و خنده هایش را.وچند باری سلام و علیکی کوتاه.بغضم را فرو می خورم.

ازانجا می روم.می خواهم فرار کنم ازین واقعیت.ولی هر طرف دانشکده که می روم عکسش

را می بینم.نمی شود فرار کرد.چقدر مرگ نزدیک است.و حال بیشتر شعر سهراب را حس

مکنم "مرگ با هر خوشه انگور به دهان می اید/مرگ در سایه نشسته و به ما می نگرد"

حس می کنم جغدی شوم بر بام دانشکده نشسته و نمی تواند اندک خوشی هایمان را

ببیند.چقدر ادمها زود به نامی.یادی.عکسی و خاطره ای تبدیل می شوند.و چقدر زود

عنوان خدا بیامرز می گیرند.خوشا به حال گروهی که مرگ را جزیی از قانون دنیا

پذیرفته اند و راحت از کنارش می گذرند.

هنوز چرایی که ۹ ماه پیش برای رفتن عزیزی بر لب داشتم خشک نشده.و باز می گویم

چرا؟؟؟؟

چرا او به این جوانی؟او که حتما ارزوهایی داشته.حتما شبها با رویاهایی سر به بالین

می گذاشته.حتما هنوز چیزی از این دنیا ندیده بود.

یکی به من بگوید چرا؟ به من نگویید مرگ حق است.نگویید نیامده ایم این دنیا که بمانیم.

نگویید این دنیا محل گذر است.من مرگهایی این چنین را نمی فهمم.

اصلا" جهان بعد از مرگی هست؟

۹ ماه است هر روز تردیدی را می جوم.نام خدا را می برم.از گناه دوری میکنم.

اما ته دلم شکی موج می زند ازین بی عدالتی ها.

خدایا از تو می پرسم.خود را پنهان کرده ای تا جواب تردیدهای بندگانت را ندهی؟باید

بمیریم؟باشد ولی چرا این چنین ناکام؟پاسخم ده کجاست عدالت و انصافت؟چرا نمی بینم؟مرا

از تو می ترسانند.می گویند کفر نگو خدا قهرش می گیرد.می گویند از غضب خدا بترس.

می گویند باید شاکر باشی.این چه خدای رحمانی است که نمی توانم از او پاسخ سوالهایم را

بخواهم؟

فقط به من بگویید چرا؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 20:3  توسط کیانا کمالیها | 


این هفته هفته ی عشاق است.شور و شوق دوستان را می بینم در تدارک
 
خریدن هدیه هستند.عروسک.کاکائو.عطر.ادکلن و..... . عاشق به معشوق
 
هدیه ای می دهد در جعبه ای تزیین شده با پوشال و روبان و قلبهای قرمز و
 
معشوق نیز خود عاشق است.و در یک شب تریاها و رستوران ها پر
 
می شوند از دختر و پسرهای جوان و البته عاشق.که چشم به هم
 
می دوزند.محو تماشای هم می شوند.گاه گاهی از ان جملات زیبا نثار هم
 
می کنند و قرار و پیمان های عاشقانه شان را باز تمدید کرده و استحکام
 
می بخشند.
 
ولی چند درصد از عشق هایی که در شب عشاق دیده می شود تا سال بعد
 
ادامه می یابد؟حتی تا ماه بعد یا هفته ی بعد؟
 
نمی دانم شاید به خاطر همین عدم تداوم هاست که به عشق شک
 
کرده ام.به ماهیتش.حتی به وجودش.چند وقتی است گمان می کنم عشق
 
هیچ وجودی ندارد و بیشتر نوعی توهم است.یک نفر را انتخاب کرده و
 
می خواهیم عاشقش شویم.از عشق زیاد گفته و نوشته اند و شنیده و
 
خوانده ام اما در باورم نمی گنجد و پندارم این است که این گفته ها از هویت و
 
وجودیت عشق نیست.وبیشتر حالات درونی عاشق و احساس او نسبت به
 
عشق است.نمی دانم شاید این تفکر به دلیل عدم ورود من به این سرزمین
 
ناشناخته است و یا شاید به قول دوستانم احساساتم یخ زده و سنگ شده ام.
 
در جایی خواندم:"دل کارش دوست داشتن است اگر کسی را با عقلت
 
دوست داشتی ان عشق واقعی است."من نیز به این سخن اعتقاد دارم و به
 
گمانم این عشق های کوتاه به دلیل عدم دخالت عقل و منطق و پایه قرار
 
گرفتن احساسات زودگذر است.فکر می کنم در یک دوره ای از جوانی دختر و پسر
 
 بنا به اقتضای سنشان خود را نیازمند ایجاد رابطه ی احساسی و
 
عاطفی با جنس مخالف می بینند و این است که عشق های اتشین ولی
 
کوتاه مدت را ایجاد می کند.شکسپیر می گوید:"عشق با زمان شروع
 
می شود و زمان از حدت وفروزندگی ان می کاهد و هیچ چیز پس از گذشت
 
مدتی انچه اول بود نیست"من نیز گمان می کنم ان چه ان را تداوم
 
می بخشد عادت است نه عشق.
 
به هر حال عشق هرچه که هست این روزها به شدت باب شده است.و هر
 
که در این دام اسیر نشود گویا چیزی کم دارد.

امیدوارم هیچ گاه پا به این دریای مواج مگذارم مگر اینکه غواص ماهری شده

باشم

به قول شاملو:

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بویند

روزگار غریبی است نازنین

عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 19:10  توسط کیانا کمالیها | 
کشتی جوانان وطن     اه و وا ویلا

چند سؤال مطرح می شود:

۱-ایا معنی وطن تغییر یافته است؟

۲-ایا معنی جوان تغییر یافته است؟

۳-ایا معنی کشتن تغییر یافته است؟

۴-ایا دانشجویان امروز جوان نیستند؟

۵-ایا وطن امروز وطن نیست؟

۶-ایا ما چه فرض می شویم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 14:58  توسط کیانا کمالیها | 
هوا دلگیر.درها بسته.سرها در گریبان.دستها پنهان

نفسها ابر.دلها خسته و غمگین.

درختها اسکلتهای بلور اجین

زمین دلمرده.سقف اسمان کوتاه.

غبار الوده مهر و ماه

زمستان است

دوستانم حکمشان را گرفتند.شیما.امیر.سلیمان.عسل.باز هم محرومیت از حقی طبیعی.حکم انها یعنی:

باز هم فضای سرد دانشکده بی حضور انها.

باز هم بغض های فرو خورده ی روزانه

باز هم جای خالی باز دلتنگی

باز هم خوشحالی های اندک از دیدار های تلخ اندک پشت درهای دانشکده.

باز هم  تکرار جمله ی "درست می شود"   "این نیز بگذرد"

با شنیدن این خبر دلم سخت گرفت.گویی مرا از همه ی حقوقم محروم کرده اند.حق دیدن شور و شوق شیما برای در امدن نشریه. حق شنیدن بحث های امیر سر کلاس.حق لبخندی که برای ازادی نسیم بر لب داشتم وخشکید.بر لبم ماسید

دلم یخ زده است.گویی این زمستان را پایانی نیست. کی می اید بهاری که ذوب کند این سرما را.این روزها با همه ی وجود "زمستان اخوان"را درک می کنم.زمزمه ی روز و شبم شده است.نمی دانم  سرمای ان روز به زمهریری امروز بود؟!نمی دانم نا جوانمردی اش به تلخی امروز بود؟!

وقتی دوستانم نیستند گویی نیمی از وجودم پشت درهای دانشکده مانده.

قلبم؟نفسم؟یا چشمانم؟ نمی دانم همین قدر می دانم که زبانم هنوز می گوید"اندکی صبر سحر نزدیک است".هنوز پای رفتنم هست  به سوی خوبی ها .زیبایی ها.هنوز دست نوشتنم می نویسد از انچه که هست.از انچه نباید باشد.

و هنوز دلم امید دارد

و امید دارد............

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 20:6  توسط کیانا کمالیها | 
نسیم سلطان بیگی دانشجوی دانشگاه علوم ارتباطات علامه ازاد شد.

خبر خوشحال کننده ای بود که این روزها بسیار به شنیدنش نیاز داشتیم.

ولی از جهتی غمگینم که خوشحالی هایمان را محدود کرده اند. 

حقی را از ما دریغ می دارند و بعد از مدتی با هزار سختی ان را پس میدهند و ما خوشحالی می کنیم.

ما فقط دنیایی زیبا می خواهیم. حالا نه مدینه ای فاضله

فقط زمینی برای زندگی .امنیتی برای زندگی.کاری برای زندگی.ارامشی برای زنگی.هوایی برای زندگی.ما فقط می خواهیم زتدگی کنیم.زندگی به معنای واقعی ان.

ما تنها حق های اولیه خود را خواسته ایم و می خواهیم.

.ما حق داریم از حق سخن بگوییم.

ما حق داریم حق خود را بخواهیم.

ما حق داریم که حق داشته باشیم.

به امید روزی که کسی برای خواست حقش از حقی دیگر محروم نشود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 20:15  توسط کیانا کمالیها | 
برای این روزهای دانشگاه.این روزهای دوستانم پشت درهای دانشگاه.این روزهای دوستانم پشت دیوارهای اوین:

و ما به شما یاد می دهیم

که چه چیزی را ندانید

و کدام خاطره ای خوشتر است

و ما به شما یاد می دهیم که چه رویاهایی چه زمانهایی خوشتر است

در صورت مردودی

البته چاره نیست

به جهنم نیز میروید

 

پایان تنفس!

به سلول هایتان باز گردید

                                                               "شمس لنگرودی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 20:31  توسط کیانا کمالیها | 
مرا نهراسان

که من بارها و هزاران بار

بی شاهد و شناسنامه

از شادیهای کوچکم جدا شده ام

که بارها و بارها بی نام و نشان

اسناد تنهایی خویش را امضا کرده ام

بی جوهر و مرکبی

من چیزی برای هراس ندارم

وقتی رد پاهای تو تا اتاق اضطراب من امتداد می یابد

کسی که از دلاشوبه ی ظلمت می هراسانی

گیس بریده ای است که سهمش از عبور فصلها

تنها هاشور های درهم و سیاه است

                                                                                "صبا واصفی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 19:2  توسط کیانا کمالیها | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دانشجوی ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی هستم
معتقد به عدالت , ازادی ,حقوق برابر زن,مرد و همه ی انسانها
اویختن پرده های روزگار سهم پنجره ی گفتنم را به اینجا محدود کرده و این پنجره صرفا" برای بیان گفته ها و ناگفته هایم می باشد پس می گویم تا روزی که دیوارها فرو ریزد و قفل افسانه ای شوم شود
به امید ان روز

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسا نه ای است
و قلب برای زندگی بس است

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
بدون حسرت(کیانا)
اَواز مستان(امیر انتصاری)
ازاد باش
ته نشین(محمد صادقی)
نیک نوشت(نیکزاد زنگنه)
زیستن برای باز گفتن(فؤاد شمس)
با چشم ها (امیر)
ستاره باران(ارش)
یاغی(زهره ناظمی)
همین حوالی مجهول(الهه محمدی)
و طهران خواب بود(الناز مظاهری)
ارش(لی لی اسلامی)
کوردستان(امانج عزیزی)
حرفهای گدا و فقیر
ملی مذهبی(فرزاد مشیری)
زنانه(الناز انصاری)
دست نوشته های یک سوسیال دموکرات(سعید ایزد بخش)
ملال افزا(ازاده حسین شاهی)
علامه بلاگ
وارونه(نیلوفر یعقوب پور)
قلندر نامه(سلیمان محمدی)
رویای توپچی(امیر یعقوبعلی)
جهان دیگری هم ممکن است...(شیما فرزادمنش)
ثلث اول(مهدی جلیلی)
حوا زیر درخت سیب(الناز محمدی)
گذران(هنگامه مظلومی)
عسل نگاشت(عسل اخوان)
بر نیامد از تمنای لبت...(شایان ربیعی)
تا رهایی(پژمان موسوی)
ابی اسمان را می بینی و...(فرزانه دهرویه)
در مسیر پرواز(مونا)
کانون هستیا اندیش
تغییر برای برابری
هواداران حرکت جهانی زنان
میدان زنان
کانون زنان ایرانی
تریبون فمینیستی ایران
مردان برای برابری جنسیتی
مدرسه فمینیستی
زنان صلح
بنیاد پژوهشهای زنان ایرانی
خانه شاعران جهان
یغما گلرویی
صادق هدایت
فروغ فرخزاد
اردلان سرفراز
احمد شاملو
جلیل صفربیگی
انجمن شاعران ایران
دکتر علی شریعتی
شمس لنگرودی
بنیاد هوشنگ گلشیری
فریدون مشیری
مهدی اخوان ثالث
نیما یوشیج
حافظ موسوی
منوچهر اتشی
ایرج جنتی عطایی
سهراب سپهری
رسانک
دکتر حسن نمکدوست تهرانی
دکتر یونس شکرخواه
پروفسور یحیی کمالی پور
پروفسور کاظم معتمد نژاد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان